اسكندر بيگ تركمان

432

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

از ملازمت عتبهء اقبال شاهى خائف و انديشناك ميداشتند و اين معنى موجب مزيد علت گشته يكبارگى سر بعصيان و طغيان برآورد و امراى فارس را بمتابعت خود دلالت نموده هر كس اطاعت او نمينمود تغيير داده براى خود امراء تعيين نمود بندگان حضرت اعلى مكررا منشور نصايح و ارقام شفقت آميز فرستاده جهة رفع شناعت و بدنامى او باردوى معلى و شرف ملازمت اشرف تكليف كردند مفيد نيفتاد و از علت سوداء و طغيان ماليخوليا در مجمع امراء ميگفت كه از ممالك ايران ملك فارس به من ميرسد و از اين گونه هذيانات مزخرف بر زبان ميآورد و خوشامدگويان تصديق مينمودند . القصه تخلف از فرمان پادشاهى كرده گاهى خيال استقلال مينمود و گاهى در استحكام قلعه كوشيده انديشه تحصن و قلعه‌دارى ميكرد اين قسم اعمال ازو موجب استعجاب بود طايفه ذوالقدر و امراى فارس از يمن شفقت شاهى كه نسبت به او بظهور ميآمد چنان مطيع و منقاد او بودند كه حرف مخالفت او در صفحهء خيال هيچكدام نقش نمىبست تا آنكه بعضى امراء رفته رفته آثار عصيان از اطوار او مشاهده نموده در ييلاق كوشك زرد از اردوى او جدا شده بملازمت اشرف آمدند و حقايق حالات معروض داشتند هر چند دفع و رفع او قابل نهضت موكب همايون نبود بارادهء سير و شكار ييلاقات كوشك زرد و شهر شهره شيراز و انتظام مهمات فارس عنان عزيمت بدان صوب معطوف داشتند يعقوب خان از آوازهء ورود موكب همايون و بىاتفاقى امراء احمال و اثقال خود را بقلعهء اصطخر فرستاده با چند نفرى از مردم اعتمادى بجانب قلعه رفته متحصن گرديد اعيان ذوالقدر فوج فوج باستقبال موكب همايون آمده حقيقت قلعه رفتن او را عرض كردند و چون ييلاق كوشك زرد مخيم سرادقات اقبال گشت اسلمس - خان مهردار را با يوزباشيان و قورچيان عظام ذوالقدر و مردم فارس بمحاصرهء قلعه مأمور فرمودند و موكب همايون به جهت حرارت هوا چند گاه در ييلاق مذكور گذرانيد و عزيمت شهر شيراز فرمودند و آن بلدهء فاخره را كه تخت جمشيد و سليمان و ممدوح جمهور سخنوران جهانست از فر قدوم همايونى زينت بخش روضهء جنان گردانيدند و ميرزا لطف اللّه وزير چون شيرازى الاصل بود باداى لوازم خدمت ميپرداخت و تمامت اهالى و اعيان ولايات فارس بپايهء سرير اعلى آمده بوسيلهء او سجدهء تحيت و اخلاص بجاى آورده پيشكشهاى لايق گذرانيدند . ابراهيمخان والى لار تحف و هدايا فرستاده اظهار بندگى و اخلاص نمود با وجود اين اعمال سفيهانه كه از يعقوب خان بظهور آمد هنوز نواب اشرف را دربارهء او انواع توجه بود بنابر اطمينان خاطر ذوالقدران كه از او خائف بودند ايالت ولايت شيراز و امير الامرائى فارس ببنياد خان كه در سلك يوزباشيان ذوالقدر انتظام داشت نامزد شد و حضرت اعلى بفيروزى و اقبال در منزهات آن بلدهء فردوس نما مصراع « كه آب خضر ميبخشد زلالش » بسير و سوارى مشغولى ميفرمودند در خلال اينحال از اصابت رأى عين الكمال چشم زخمى بذات فرخنده صفات اشرف رسيده و در هنگام سوارى و اسب تاختن از اسب افتاده پاى مبارك كوفته گرديد و جراحان بمعالجه پرداخته بعنايت بارى تعالى آن كوفت به صحت گرائيد خبر عصيان و طغيان يوسفخان